تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
دست بردار از این در وطن ِ خویش، غریب
هوالحلیم

حالا بماند که نگاهم خیره مانده به آن ابرهای بی‌کاری که آن‌جا، گوشه‌ی آسمان ِ مغرب، دارند خودشان را به رخ ِ ما می‌کشند. از همین جا که نشسته‌ام، همین جا پشت ِ میز ِ اتاقم که نزدیک پنجره است. دارم می بینمشان. حتی می‌توانم سرم را چند لحظه از روی کیبورد و مانیتور بردارم و خیره شوم به ابرها، اما همچنان تایپ کنم. کاش می‌شد سوارشان بشوم، سوار ابرها، و بروم، و نمانم. و وقتی می‌بارند، من هم ببارم و تمام شوم، و چیزی ازم نماند. حتی یادی.

دست از سرم بردارید، لطفا. اگر مُردَم هم تشریف نیاورید سر قبرم. اینجا که راحت نبودم، لا اقل بگذارید آنجا راحت باشم.

ولم کنید فقط. دعایتان می‌کنم

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
بهاریه

هوالفتاح

یادم هست آن روز، از دانشگاه که آمدم بیرون، دست‌هایم سرد بود. یخ. تپش قلب داشتم. شنبه بود. صد سال بود قرار بود هم را ببینیم و بالاخره طلسمش انگار می‌خواست بشکند آن روز. بهش زنگ زدم و گفتم اگر خانه هستی من دارم می‌آیم. نه اصلا او اول زنگ زد و من چون سر کلاس بودم جواب ندادم و بعد خودم بهش زنگ زدم. انگار او هم خبر شده بود دلش که می‌خواستم زنگش بزنم. رفتم دستشویی، وضو گرفتم و راه افتادم. 

یادم هست که بوی چمن می‌آمد. یک‌جایی همان نزدیکی‌ها، داشتند چمن‌ها را می‌زدند. یک حسی برای من دارد این بو. یاد حیاط خانه‌ ۱۵ سال قبل‌مان افتادم که وقتی چمن‌هایش را می‌زدند، همین بو بلند می‌شد.

هوا خوب بود. ساعت شلوغی هم نبود. خلاصه که اوضاع ردیفی بود برای رانندگی. مخصوصا که راه هم طولانی بود. باید همت را می‌رفتم تقریبا تا آخرش. ولی نمی‌دانم چرا زود گذشت. من حواسم پرت صدای سیاوش قمیشی شده بود یا اینکه چه اتفاقی افتاد نمی‌دانم. ولی زود گذشت.

رفتم و رسیدم و نشستم توی اتاق، رو به قبله. نگاهم به آن بالا بالاها بود. گوشه سقف. یک جایی کمی آن‌طرف تر از دریچه‌کولر. گفتم خلاصه حواست به من باشد ای بالاسری.

رفت و برایم یک سینی خوراکی آورد؛ یک بشقاب میوه و یک بشقاب دیگر هم، کیک، کیک خامه‌ای. از همین‌ها که توی قنادی می‌فروشند. یک تکه‌اش را برای من آورد. رویش شکلات تخته‌ای رنده شده ریخته بودند؛ از همان‌ها که وقتی بچه بودم می‌گفتند تویشان پارافین می‌ریزند. هرکار کردم نتوانستم با کیکه کنار بیایم. تا آخر، تا وقتی آمدم بیرون، دست نخورده ماند. من هم همان‌طوری رو به قبله نشسته بودم. سردم بود.

قسمت اول تمام شد. دنبال ادامه‌اش نگردید.

همراه اصلی این روزهایم، این روزهای سرد، یک سویی شرت توسی است که تابستان پارسال مامان از کیش برایم خرید. اول فکر می‌کردیم بنتون اصل است اما بعدا از قیمتش و نخ‌هایی که به مرور زمان از این ور و آن‌ورش بیرون می‌زد، فهمیدم فیک است. حالا این‌ها اصلا اهمیتی ندارد. خلاصه که همیشه تنم است،‌ حتی الان که در خدمت شما هستم. اتفاقا چند شب پیش بود که داشتم گریه می‌کردم و دستمال کاغذی دم دستم نبود، با آستینش دماغم را پاک کردم. جواب داد حسابی. خلاصه که همراه خوبی است.

قسمت دوم هم تمام شد. 

حالا نه که همه چیز رو به راه باشد این روزها و فقط یک مشغولیت فکری داشته باشم، نه، اما یکی از ناراحتی‌های این روزهایم، شرمندگی‌ام از کتاب‌هایم است. هیچی کتاب نمی‌خوانم، هیچی. شرمنده‌ی کتاب‌ها و شرمنده‌ خودم هستم. جور نمی‌شود شرایط برای کتاب خواندن. کاری که همیشه برایم در اولویت بوده، الان رفته ته ِ ته ِ لیست اولویت‌ها. نه که حالا همه‌ی ساعت‌های روزم به کارهای مفید و جدی و این‌ها بگذرد و مجالی برای کتاب خواندن نماند، نه این نیست مشکل. فراغتی میسر نمی‌شود ما را که از کتاب خواندن لذت ببریم. کاری که همیشه لذتی وصف‌ناپذیر داشته، حالا حتی اگر انجامش بدهم هم، لذت آن‌چنانی ندارد. یک چیزهایی انگار توی من جابه‌جا شده‌اند. امیدوارم این لذت برگردد، به زودی.

قسمت سوم هم تمام شد. قرار بود قسمت چهارم و حتی پنجمی هم در کار باشد که دیگر نیست. فقط اینکه، نمی‌دانم با عصرهای بلند بهاری چه‌کار کنم.


دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
۲۴
هوالحق


سلام


امروز تولدمه. خاطره‌ای از تولدم ندارم براتون تعریف کنم. 


شاد و پیروز و سربلند باشید.

چهارشنبه نهم فروردین 1391
بر سرم سایه فکن

هوالحبیب

اول بگویم، این هوالحبیب را به یاد هوالحبیب ِ «به رنگ ارغوان» نوشتم.

دوم: دیشب که داشتیم با فاطمه از خرید بر می‌گشتیم، نزدیکی‌های خانه دیدم یک خانم میان‌سال کنار بلوار ایستاده و منتظر ماشین است. چون ایستگاه تاکسی کمی پایین‌تر از جایی است که آن خانم ایستاده بود، تاکسی‌هایی که از آن‌جا رد می‌شوند همیشه پر از مسافرند. کسی سوارش نکرده بود.

به فاطمه گفتم: «اون خانومه رو سوار بکنیم؟» من توی لاین سمت چپ بودم و سمت راستم هم یک ماشین با فاصله نزدیک حرکت می‌کرد. تا منتظر شدم آن ماشین رد شود و سرعتم را کم کردم و خودم را رساندم به حاشیه سمت راست بلوار، دور شده بودم از او. 

دنده عقب گرفتم درست تا جلوی پایش. حواسش نبود حتی تا آن موقعی که خیلی نزدیکش شده بودم. ترمز که کردم تازه فهمید برای او نگه داشته‌ام. در را باز کرد. من هم سرم را برگرداندم طرفش. حدودا ۶۰ ساله به نظر می‌رسید. خوش‌پوش و مرتب بود. اما خیلی به سختی سوار ماشین شد. پادرد شدید داشت انگار. کلی آه و ناله کرد و طول کشید تا سوار شود.

سلام کرد. پرسیدم که کجا می‌رود. اول نگفت. گفت: «تا هرجا برید.» اصرار کردم تا بالاخره گفت. بعدش گفت: «خوب شده الان خانوما ماشین دارن. هرجا بخوان برن خودشون می‌رن، محتاج مردشون نیستن که آیا ببردشون جایی یا حال نداشته باشه،‌ نبره. اما زیاد عادت نکن به ماشین. تهران کلی ترافیک داره. زیاد رانندگی کنی زود پیر می‌شی.»

سی دی‌ای که توی ضبط ماشین بود داشت سیاوش قمیشی می‌خواند. یکی از معدود آهنگ‌هایش را که ریتم تند دارد. من به احترام آن خانم صدای ضبط را کم کردم. چند دقیقه که گذشت، گفت: «زیادش کن اینو. منو یاد برادرم می‌اندازه.» تعجب کردم و صدای ضبط را بردم بالا. گفت: «یه آهنگی بود، قدیما گوش می‌کردم، حبیب می‌خوند، اینم عین اون می‌خونه.» پرسیدم: «چی می‌خوند؟» لجظه‌ای که این سوال را پرسیدم، به سرم زد که بروم برایش بگردم شاید بتوانم آن آهنگ را پیدا کنم. گفت: «نمی‌دونم، یادم نیست چی می‌خوند.»

بلافاصله گفت: «برادرم ۴۰ سال پیش فوت کرد.» با فاطمه گفتیم خدا رحمتش کند. «از آلمان ماشین می‌آورد و می‌فروخت. اون موقع‌ها راحت بود ماشین آوردن از خارج. بار آخر یه بنز برا خودش آورده بود. گفت با این ماشین می‌رم مشهد و میام، بعدش زن می‌گیرم. رفت مشهد و دیگه برنگشت. تو راه تصادف کرد. ۲۷ سالش بود.»

دلتنگ بود برای برادر هنوز، بعد از ۳۸ سال. باز گفت: «بین همه خواهر برادرا، منو از همه بیشتر دوست داشت.» چیزی نمی‌توانستیم بگوییم. دوباره من بلند گفتم: «خدا رحمتش کنه.» گفت: «آره، این آهنگه منو یاد برادرم انداخت، یاد اون آهنگه که دوست داشت، همون که حبیب می‌خوند.»

سی ثانیه بعد جلوی خانه‌اش بودیم. پیاده شد، دوباره به سختی، تشکر و خداحافظی کرد و رفت.

                                                        ****

سوم: به یاد هنگامه قاضیانی توی فیلم «به همین سادگی»، به یاد حالش توی سکانس ِ آخر فیلم هستم.

چهارم: بنان توی گوشم «تا بهار ِ دل‌نشین» می‌خواند. لامصب خوب هم می‌خواند.

جمعه چهارم فروردین 1391
کاش پرتقال‌ات بودم

هوالحکیم

می‌ترسم. می‌ترسم از اینکه نوشتن هم مثل خیلی کارهای دیگری که از یادشان برده‌ام، از یادم برود. ترس بَرَم می‌دارد وقتی می‌بینم دارم توی ذهنم دنبال موضوع می‌گردم و جسارت به خرج نمی‌دهم که بیایم لپ‌تاپ را روشن کنم، بلاگفا را باز کنم، روی گزینه «پست مطلب جدید» کلیک کنم و به خودم بگویم: «حالا فکر کن که چه می‌خواهی بنویسی، و در همان حال که داری فکر می‌کنی بنویس. از قبل دنبال موضوع برای نوشتن نگرد.»

سال ۹۱ بر شما مبارک باشد. بی‌سر و صدا تر از همه‌‌ی عید های قبل آمد و رسید. بی‌شوق بودم برایش و تقریبا بی‌حس. نه مقاومتی کردم مثل اسفند ۸۹، که سال جدید نیاید، و نه به استقبالش رفتم که زودتر برسد. گفتم بگذار هر وقت خواست بیاید. همین‌طوری هم آمد.

دو، سه روز اول فروردین،‌ روزهای خوبی بودند برایم توی کاشان. فکر نمی‌کردم اینقدر خوش بگذرد. آن خانه‌ی قدیمی زیبایی که تویش بودیم و آن جمع بیست و چند نفره‌ی فامیل، حسابی حالم را جا آورد. دلم برای آن روزها تنگ می‌شود قطعا.

دیشب که برگشتیم، رفتم توی اتاقم. اول از همه دویدم طرف گلدان شمع‌دانی‌ام که چهار، پنج سالی هست دوستیم و هم‌اتاق. همین که دیدمش توی دلم ماشاءالله گفتم. انگار من که نبودم بهش بیشتر خوش گذشته بود. ساقه‌هایی که سرشان گل داده بود،‌ قد کشیده بودند حسابی. بهش گفتم: «چقدر وحشی شدی!» 

وسایلم را گذاشتم توی اتاق و رفتم توی حمام. بوی نم ِ خوبی می‌آمد. فکر کردم به خاطر این است که چند روز نبوده‌ایم. اما بعد که آمدم بیرون،‌ فهمیدم که از خانه همسایه بالایی آب نشت کرده. بوی خوبی هنوز می‌آید توی آن طرف ِ خانه. هرچند بابا و بقیه از این اتفاق خوشحال نیستند و این بو اذیت‌شان می‌کند، من توی دلم، یواشکی خوشحالم.

برگشتن به خانه بعد از سفر مثل همیشه خوب است. هرچند که هنوز فرصت نکرده‌ام توی اتاقم خلوت کنم با خودم.

اسفند که بود، فکر می‌کردم بعضی روزها درست ِ درست عین روزهای اسفند ۸۹ است. انگار همان روزها داشت تکرار می‌شد. فقط من بودم این وسط که تغییر کرده بودم و خیلی چیزها برایم عوض شده بود. همه اتفاقات شبیه اتفاق‌های سال گذشته بود. نه فقط شبیه، اصلا خیلی از چیزها داشت به همان کیفیت تکرار می‌شد. و من دیگر در آستانه‌ی قاطی کردن بودم. مثل الان که به یاد نوروز ۹۰ دارم قاطی می‌کنم. همان روزهای بدون سفری که تقریبا همه‌اش توی خانه بودم، می‌نشستم پشت کانتر آشپزخانه، گودر صفر می‌کردم، چت می‌کردم، آهنگ دانلود می‌کردم و گوش می‌دادم و فکر می‌کردم. 

فقط یک سال گذشته اما دیگر نمی‌شود کارهای عید پارسال را کرد. نه گودری هست که بشود خواندش و باهاش سرگرم بود و نه دل و دماغی برای چت کردن با دوستان و حتی فکر کردن برایم مانده. هنوز باور نمی‌کنم.

پارسال توی روزهای قبل از تولدم، فکر می‌کردم که تسلیم زندگی شده‌ام. اما حالا ...

هر از چند گاهی می‌روم طرف حمام، لای در را باز می‌کنم، سرم را می‌برم تو،‌ چند تا نفس عمیق می‌کشم و دماغم را از بوی نم پر می‌کنم.

چقدر،‌ چقدر دلتنگم.

پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
خسته بود

هو

یک چیزی هست، یک فکر، یک عذاب، که گاهی که نباید بیاید، سر و کله‌اش پیدا می‌شود. درست وقتی که حالم خیلی خوب است و کبکم خروس می‌خواند، می‌آید و گند می‌زند به همه چیز.

اول یک یاد است؛ بعد می‌شود یک فکر، بعد خیال، بعد حرکت می‌کند از عمق سرم به طرف چشم چپم. به چشمم که رسید، دیگر فکر نیست؛ تبدیل شده به درد. 

هنوز درد است. بعد می‌آید پایین‌تر و توی گوش چپم می‌نشیند. کمی که گذشت، حرکت می‌کند به طرف پایین، به گردنم می‌رسد. باز هم می‌رود پایین‌تر. حالا دیگر خیلی سنگین شده. توی دست چپم نشسته و تکان نمی‌خورد. دستم به زور حرکت می‌کند و به سختی روی کیبورد جابه‌جا می‌شود.

این‌طوری است که یک یاد، یک خاطره، تبدیل می‌شود به درد. 

چهارشنبه سوم اسفند 1390
فرار

هوالحکیم

دیروز بود. ۸ تا ۹ کلاس داشتم و دیگر کلاس نداشتم تا ساعت ۱۳. می‌خواستم همان ساعت ۹ بزنم از دانشگاه بیرون و بروم. نمانم تا کلاس بعدی. فکر کردم که می‌روم و برمی‌گردم باز.

بچه‌ها می‌خواستند بروند سایت دانشکده تکلیف اس پی اس اس‌شان را انجام بدهند. من هم دنبال‌شان رفتم. توی سایت، کلاس بود. نمی‌شد رفت تو. بعد رفتند طرف کتابخانه که عضو کتابخانه شوند. من هم دنبالشان رفتم. آن هم نشد. بعد هوس چای کردند و گفتند برویم بوفه و کارهای اس پی اس اس را هم همان‌ا انجام بدهیم. من هم رفتم دنبالشان. میل نداشتم اما چای سفارش دادم. از هر دری حرفی زدند و من گفتم:«خب نمی‌خواید کار رو شروع کنید؟» شروع کردیم. آن‌قدر سرش الکی بحث کردند و کش دادند ماجرا را که حوصله‌ام سر رفت. می‌خواستم فرار کنم فقط از آنجا و از آنها. نمی‌دانم به کجا. باهاشان خداحافظی کردم و زدم بیرون. 

هوا سرد بود عین سیبری. سوار ماشین شدم و راه افتادم. چمران ترافیک بود. کمی که گذشت، فکر کردم آخر چرا نماندم همان‌جا؟ آنجا که بودم دلم می‌خواست بروم و حالا که بیرون بودم می‌گفتم چرا آمدم بیرون؟ 

یک ساعت توی راه بودم و حدود چهل دقیقه اش را با مهدیه صحبت کردم. از وسط‌‌های اتوبان چمران تا نزدیک‌های خانه. 

قرار ندارم. هیچ جا قرار ندارم. از یک‌جا بلند می‌شوم و می‌رم جای دیگر. اما فایده ندارد. خوب نمی‌شوم. هیچ جا آنجایی که من می‌خواهم نیست.

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390
دَر/ دی/ هست/ نَبُوَد درمانش

هوالرئوف

تنهایی برای من همیشه غنیمت بوده و هست. غنیمت است، نه اینکه لزوما خوشایند باشد. تویش خیر هست برای من. کم‌ترین خیرش این است که توی تنهایی‌ فکر می‌کنم. خوب فکر می‌کنم. هرچند گاهی تنهایی آزاردهنده می‌شود، هرچند گاهی خسته‌ام می‌کند، اما نیاز دارم بهش.

تنهایی امشب ِ من، تنهایی ِ خوبی‌ست. دلگیر نیست؛ چون توی خانه نیستم. چون اینجا ساکت نیست. سر و صدا هست، رفت و آمد هست، نور هست،‌ حرکت هست، کلی آدم هست، و شب، و شب هست. محمد اصفهانی هم هست با «تنها ماندم»اش که اصلا نمی‌گذارد دلم موسیقی دیگری بخواهد. تنهایی ِ امشب ِ من دوست‌داشتنی‌ست. یک تنهایی ِ غیر ِخانگی است در حاشیه خیابان هشت‌بهشت، تقاطع فاطمی، در شب بیست و سوم آذرماه، توی ماشین، در حالی که منتظر هستم مامان بیاید و به من برسد.

تنهایی امشب برای من لازم بود. برخلاف ِ بعضی وقت‌ها، یا شاید خیلی وقت‌ها که چیز جالبی ندارم که بهش فکر کنم، امشب یک چیز هست؛ یک چیز ِ خیلی مهم. شاید آنقدرها هم بزرگ و مهم نباشد و من پیش خودم این‌طور بزرگش کرده باشم. هرچه که هست، فکر کردن می‌طلبد، و خلوت کردن با خود، و مهم‌تر از همه، نوشتن. این فکر خیلی نوشتن لازم دارد؛ آنقدر که مرا مجبور کند قید نوشتن توی دفتر ِ بی‌خط‌ ام را بزنم و جزوه‌ی روش تحقیق‌ام را بردارم، صفحه‌ی آخرش که سفید است و نوشته‌ای تویش ندارد را بیاورم و با روان‌نویس تویش بنویسم.

حرف، تا زده نشود، تا گوشی نباشد که شنونده‌اش باشد، ماندنی‌ست توی دل. می‌ماند. و چه خوب است اگر که یک جفت گوش شنوا دور و برت داشته باشی تا هروقت حرف‌ زدن‌ات آمد، آن گوش‌ها بیایند و بشوند سنگ ِ صبورت. آدم حرف ِ آدم را خوب می‌فهمد، اما آدم سخت پیدا می‌شود. به کسی بر نخورد؛ من الان فقط به ویژگی گوش شنوا داشتن ِ آدم‌ها و سنگ ِ صبور بودن و هم‌دل بودن‌شان فکر می‌کنم. آدمی که این‌طوری باشد سخت پیدا می‌شود. اما آدم در معنایی که شما فکر می‌کنید،‌ هست الی ماشاءالله.

اگر آدمی دور و بر ِ من نبود، بهترین سنگ ِ صبورم، دفترم است. و اگر مثل الان دفترم دم دستم نبود، یک کاغذ هم کفایت می‌کند. مهم نوشتن است. مهم این است که قلم‌ات حرکت کند، هرجا که بشود. مهم این است که حرف‌ها و کلمه‌ها از سرت بیاید و بریزد توی انگشتانت، منتقل بشود به قلم‌ات و بعد بریزد روی کاغذ. حالا می‌توانی بگویی که آرام‌تر شده‌ای. شک نکن.

                                                                                     

                                                                                                                                                                                                                             سه‌شنبه ۸۹/۹/۲۳

                                                                                             ۱۸:۱۲

                                                                                          شب تاسوعا

این چند جمله را هم از «استفان کینگ» داشته باشید:

نوشتن، زندگی نیست اما فکر می‌کنم می‌تواند راهی برای بازگشت به زندگی باشد. نوشتن، جانم را نجات نداد اما دارد همان کاری را می‌کند که همیشه کرده است: زندگی‌ام را به جایی درخشان‌تر و دلپذیرتر تبدیل می‌کند.

                                                          


چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
همین چند کلمه

یا رادَّ ما قد فات

تو که می‌دانی، من حرف‌هایم تمامی ندارد. از همین الان اگر قصد کنم، نمی‌گویم تا آخر دنیا، چون نیستم آن موقع، اما تا آخر عمر خودم که می‌دانم هستم، می‌توانم حرف بزنم برایت. حرف‌ کم نمی‌آورم. مخصوصا اگر مثل الان، قرار باشد حرف‌هایم را بنویسم. 

این‌ها را گفتم که بدانی می‌خواهم تا ورق‌های سفیدم تمام نشده‌اند، حرف‌هایی را بزنم که مهم‌اند. حرف‌های قبلی‌ام را نمی‌گویم جدی نگیر، چرا همه‌شان جدی بودند. اما این‌ها را جدی‌تر بگیر. اگر مُردم همین روزها، خیالم راحت است که دو کلمه حرف جدی را در جایی ثبت کرده‌ام. تو برای همه بخوان و بگو روزهای آخر، این حرف‌ها را می‌زد. بقیه هم لابد می‌گویند که اصلا از همین حرف‌هایش معلوم بوده که دیگر روزهای آخرش است! می‌دانم هرچه اینجا بنویسم برای آن‌ها این معنی را می‌دهد که من می‌دانسته‌ام قرار است به زودی بمیرم.

داشتم می‌گفتم،‌ ورق‌‌هایم دارند تمام می‌شوند. نمی‌خواهم لال بمیرم. توی این مملکت غریب، توی قطار، وسط راه، بدون کاغذ اگر بمانم و هنوز حرف داشته باشم، چه کار کنم؟ نمی‌توانم از این آدم‌های گند دماغی که نزدیکم نشسته‌اند کاغذ گدایی کنم. شاید از این بچه مدرسه‌ای که روبرویم نشسته بتوانم کمک بخواهم اما اگر من دفتری به خوشگلی دفتر او داشتم، هیچ‌وقت راضی نمی‌شدم از تویش کاغذ بکَنَم و بدهم به یک غریبه.

حالا می‌نویسم. خواستم بگویم که من نمی‌دانم الان دارم زندگی می‌کنم یا قبل‌تر ها داشتم زندگی می‌کردم؟ اگر اسم این که الان هست، زندگی است، پس سال‌های قبل‌تر چه‌کار می‌کرده‌ام؟ و اگر کاری که آن روزها می‌کردم، زندگی بوده، پس الان دارم چه‌کار می‌کنم؟

می‌دانی، دیگر ابایی ندارم که بگویم از هرچه می‌ترسیدم، سرم آمده. شاید هم هنوز چیزهایی مانده‌اند که سرم نیامده‌اند اما من دیگر ترسی ندارم. ترس را قورت داده‌ام. زندگی کردن را گذاشته‌ام کنار. حالا دیگر همه چیز خودش پیش می‌آید. یک نکته خوبی کشف کرده‌ام که باید بعدها در گوشی برایت بگویم. چون بی‌ادبی است اما عصاره‌ی همه‌ی فکرهای این چند وقت است. خودم بهش می‌بالم.

روزهایی را دیده‌ام که وقتی بهشان فکر می‌کنم، باورم نمی‌شود که آن روزها را من زندگی کرده‌ام، من تویشان بوده‌ام و من ازشان عبور کرده‌ام. وقتی بهشان فکر می‌کنم،‌ انکار کردنشان برایم راحت‌تر است تا قبول کردن اینکه واقعا بوده‌اند، وجود داشته‌اند، من هم تویشان بوده‌ام و همه ۲۴ ساعتشان را گذرانده‌ام.

حالا نه که فکر کنی گذشت و تمام شد. هر روز، روز تازه‌ای است. برای خودش شخصیتی دارد، حقه‌ای تازه توی آستینش قایم کرده و خلاصه حرف دارد برای زدن. آن قدر که می‌گویی باشد؛ من لال. تو حرف بزن ای روز عزیز. من را سوار دوچرخه‌ات کن  و هرکجا می‌خواهی ببرم. با این پاها که من را نمی‌توانند راه ببرند و این منم که روی زمین می‌کشانم‌شان، جایی نمی‌توانم بروم. من که نمی‌توانم از دست تو فرار کنم. بیا خودت سوارم کن و ببر. هرکجا که می‌خواهی.

خلاصه که، زندگی نشسته، کمین کرده ببیند تو کجا یک حرف قلمبه سلمبه زدی و ادعایی کردی که اندازه‌ات نبود؛ یا نه، حتی اندازه‌ات هم بود، اما مغرورش شده بودی. همان را می‌گیرد و با همان چیزی که بهش افتخار می‌کردی و ادعایت می‌شد که فلانم و بهمانم، ذره ذره آبت می‌کند. همین را می‌کند چوب و می‌کوبد توی سرت. تا جایی می‌بَرَدَت که بگویی باشد؛ تسلیم. من غلط کردم، من چیزی نیستم. هیچی. «لَئِن لَم یَهدِنی رَبّی لاَکون من الضالین»

حتما داری فکر می‌کنی که حرف‌های تکراری می‌زنم. خودم هم فکر می‌کنم قبلا این حرف‌ها را زده‌ام. شبیه‌شان را حداقل. اما اشکال ندارد. این بار آخر را هم تحمل کن، قول می‌دهم زیاد طول نکشد.

نمی‌دانم دیگر می‌بینمت یا نه، اما اگر من را ببینی فکر نکنم بشناسی‌ام. بگذار نبینی‌ام. بگذار همان من ِ قبلی توی یادت بماند برای همیشه. دوست دارم بنویسم اما دیگر کاغذم پر شده. این کاغذ هم دیگر طاقت من را ندارد.

شنبه پانزدهم بهمن 1390
دو تا حس خوب

هوالحبیب

در اتاقم تا دو دقیقه پیش باز بود. رفتم بستمش. همین که بستمش یک آرامش خوبی پیدا کردم. قدرش را حالا بیشتر می‌دانم. خلوتم است. خلوت خودم. مال ِ خود ِ خودم. چاردیواری اختیاری خودم. همین روزها می‌شود ده سال که توی این خانه هستیم. سال‌های اول را توی اتاق کناری بودم. هرچقدر آن‌جا را دوست نداشتم، اینجا را دوست دارم. اتاق عزیزم.

حالا می‌فهمم وقتی که نبودم به فاطمه چقدر خوش گذشته. یادم می‌افتد که چقدر با احساسات برایم تعریف می‌کرد که وقتی نبودم، از کلاس می‌آمده و ولو می‌شده روی تختم. بیدار می‌شده می‌نشسته پشت میزم و با لپ‌تاپ کار می‌کرده. خلوت داشته. . حالا که من برگشتم بیچاره فاطمه دوباره آواره شده.

اتاق خوبم، منو دریاب.

و اینکه دلم قنج می‌رود از یادآوری برخی خاطرات دور و نزدیک. یادشان که می‌افتم، توی دلم خالی می‌شود از خوشحالی و چشم‌هایم هم با دلم همراه می‌شوند. حس‌های خوبی که دلم می‌خواهد تا همیشه، تا ابد امتداد پیدا کنند و تمام نشوند. دوست دارم زمان بایستد و این حس‌ها را عمیق‌تر تجربه کنم و نگران تمام‌شدنشان نباشم.

خدایا این حس‌های خوب را توی زندگی همه‌مان زیاد کن.