
یک روزی از روز های هفته ی قبل بود. شنبه یکشنبه اش را دقیق یادم نیست. شب بود البته، که علی آوردش خانه. توی یک جعبه ی مقوایی. از خیابان پیدایش کرده بود، از توی یک جوب. یک گربه داشته کلک اش را می کنده که علی رسیده و گرفته اش بعد که بردمش دانپزشکی فهمیدم چرا گربه توانسته بود بگیردش. شب بود که علی آوردش خانه، و گرسنه بود .پرواز نمی توانست بکند. برایش برنج ریختیم و خورد. خوشحال شدیم همگی.
فردا صبح فهمیدم که علی برایش اسم گذاشته: غلام. بردمش حمام و توی لگن گذاشتمش و شستم اش. می خواست در برود، و گاهی در می رفت، باید می شستم تا اگر انگلی چیزی اذیتش می کرد، از تنش بیاید بیرون. بال هایش را خوب باز کردم و شستم و آوردمش بیرون. بوی بدی می داد. بدم می آمد ازش و دلم هم می سوخت برایش. آمدم خشکش کنم که یه وری شد و افتاد. در دلم علی را سرزنش کردم و گفتم آخه مگه مجبور بودی حیوون رو بیاری خونه که بمیره بعد همه دپرس بشیم؟ به پشت افتاد. ندیده بودم پرنده ای به پشت بیفتد. هیچ نمی خورد. روی پا بند نبود.
کلاس زبان داشتم. با خودم بردمش بیرون. سپردمش با مسوول پارکینگ و گفتم یکی دو ساعتی مراقبش باشد تا برگردم. وقتی برگشتم حالش همان طور بود. به زور آب ریختم توی حلقش تا لا اقل از تشنگی نمیرد. بردمش بیمارستان دامپزشکی، از محتویات معده اش نمونه گرفتند تا عفونت نداشته باشد. نداشت شکر خدا. گوارشش کمی مشکل داشت و بالا هم می آورد. چشم چپش هم کور شده بود و به خاطر همین گربه توانسته بود بگیردش.آنتی بیوتیک برایش تجویز کردند و 12 ساعتی یک بار با سرنگ می ریختم توی حلقش. همان شب حالش بهتر شد و از توی جعبه اش پرید بیرون و توی خانه گشت می زد. و ما باز هم خوشحال تر بودیم.
دیروز و پریروز گذاشتیمش روی بالکن. از صبح تا غروب آنجا بود و دم افطار خودش بر می گشت توی خانه و تا جایش نمی دادیم، نمی خوابید.برای خودش می چرخید و روی فرش ها دنبال غذا می گشت.
امروز رفتم دیدم نشسته لبه ی بالکن، نگران بودم نکند بیفتد پایین. تا امروز پرواز نکرده بود. از لبه ی بالکن پرواز کرد تا پشت پنجره ی اتاق من. ذوق کردم. دیگر حالش خوب شده بود و من همین را می خواستم. یک ساعتی آنجا بود و بعد پرید و رفت. رفتم کلاس و برگشتم و منتظر بودم ببینمش، برنگشته بود. تا غروب، چند بار رفتم بالکن سرزدم ولی نبود. در بالکن را باز گذاشتم تا اگر آمد، بیاید تو. نیامد که نیامد...و حالا دلم برایش تنگ شده، و حتی اشک...
ظرف آب و غذای کبوترم، غلام را هنوز از بالکن نیاورده ام تو. هنوز می خواهم بر گردد. هنوز منتظرش هستم. یک هفته هم نشد و اینقدر در یادم جا باز کرد. حالا دیگر برایش نگران می شوم، و می خواهم بدانم کجاست. و حالا خودخوری می کنم که چرا حتی یک عکس هم نگرفتم ازش، تا وقتی دلم تنگش می شود نگاهش کنم...