تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
جمعه سیزدهم شهریور 1388
آدم شدن چه مشکل!

هو

رفتم بیرون برای خریدی که مامان سفارش داده بودند. بعد هم سری به شهر کتاب زدم . هنوز زود بود برای برگشتن به خانه برای منی که حوصله ام حسابی سر رفته بود. به سرم زد بروم کارواش. هم ماشین گل آلود بود و هم اینکه در طول هفته، فرصتی برای رفتن به کارواش به دست نمی آمد، و البته حوصله هم. جمعه بود و خوب وقتی بود برای کارواش. مخصوصا که کتاب هم همراهم بود و علاف نمی ماندم.

رفتم و ماشین را تحویل دادم و نشستم توی دفتر کارواش و مشغول خواندن کتابم شدم تا اینکه آمدند و صدایم زدند که ماشین آماده است. رفتم سوار ماشین بشوم و بروم بیرون، کارگر که دهانش حسابی می جنبید، آمد و گفت: خانم! انعام مارو نمی دی؟ یک نگاه کردم تا مطمئن بشم دهانش می جنبد، بعد گفتم نه نمی دم! و بعد نشستم توی ماشین و در را بستم. در را باز کرد و گفت: چرا؟ گفتم چون داری می خوری.دنده عقب گرفتم و رفتم بیرون.

روزه گرفتن یا نگرفتن آدم ها به خودشان ربط دارد. ولی روزه خواری بحثش جداست. حرمت ماه رمضان است، حرمت روزه داران است. فکر کردم با خودم که نجویدن آدامس چند ساعت در روز برای یک آدم بزرگسال، چه مصیبت بزرگی می تواند باشد.

از کارواش آمدم بیرون و رفتم سوپر نزدیک خانه، چند تا وسیله بخرم.  پسر کوچکی هست توی این سوپر که معمولا با موتور، خرید ها را می برد دم در خانه ها تحویل می دهد و وقتی بیکار است، توی مغازه کار می کند.بین ردیف قفسه های مغازه می گشتم و اجناسی را که می خواستم بر می داشتم. رسیدم به ردیف آخر، احساس کردم کسی آنجاست. رفتم و دیدم همان پسر کوچولوست که برای اینکه کسی نبیندش، رفته بود آنجا داشت چیزی می خورد. تا من را دید، خجالت کشید. در یخچال را باز کرد و سرش را برد توی یخچال تا من دهانش را نبینم که داشت تکان می خورد...

فکر کردم چیست تفاوت بین این پسر بچه که می فهمد نباید در ماه رمضان ، جلوی بقیه چیزی خورد و آن آدم بزرگ که دائم روی وجدانش سطل سطل آب می ریزد که مبادا آتش وجدانش گر بگیرد و مانع ِ خوردنش شود.