تبليغاتX
ما هیچ، ما نگاه Motigo Webstats - Free web site statistics Personal homepage website counter
Free counter
چهارشنبه ششم آبان 1388
روح من کم سال است

یا امان الخائفین

نخیر. نمی شود. نمی شود به همین راحتی بی خیال آدم ها شد. می شود ها، ولی حالا نه. لا اقل من نمی توانم. نه اینکه نخواهم. هیچ دلم نمی خواهد بار الکی به این روح بیچاره تحمیل کنم. دلم نمی خواهد یاد نا خوشایند بعضی آدم ها را به زور بچپانم توی سرم و فقط خود خوری کنم. دوست دارم همه ی این ها را بریزم دور. خیلی هم دلم می خواهد. ولی چرا نمی شود؟

آدم ها گاهی غافلند و ضربه می زنند، می آزارند، زخم می زنند و می روند. و بعد می فهمند و می آیند به ترمیم، به دلجویی و معذرت خواهی. مهم نیست چه کرده اند. همین که می آیند، یعنی حتی یک ذره تویشان وجدان هست هنوز. یک ذره یک چیز هایی حالیشان می شود هنوز و این یک ذره فهم، یک چیز هایی را از دلت در می آورد. شاید نبخشی شان، شاید فراموش نکنی زخم زدن هاشان را، ولی حالت خیلی فرق می کند قبل و بعد از این یک ذره فهمیدن و این یک ذره به روی خود آوردن شان. همین یک ذره هم می تواند باغچه ی لگد خورده ی دلت را سبز کند.

نمی خواهم از آن دسته ی دوم حرفی بزنم که می آیند، هشیار، بیدار، له می کنند، زخمی ات می کنند و بعد، هیچ...هیچ. انگار که هیچ نشده. باید ساخت، باید سوخت، که سوختن بسی بهتر از سوزاندن است...

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد

روح من بیکار است

 قطره های باران را

لای درز آجرها می شمارد