
یا من اذا سئله عبد اعطاه
من اساسا با شلوارهای راسته و لوله تفنگی مشکل دارم. خوشم نمی آید از مدل شان. چه کار کنم. هرچقدر هم که مد باشند، من نمی پوشم این جور شلوارها را. دنبال شلواری بودم که پاچه هایش کمی حالت دمپا گشاد داشته باشد. چند وقت بود. بالاخره انگار پیدا کرده بودم.
رفتم توی یک مغازه ای و گفتم چه می خواهم. مغازه دار هم سه تا شلوار داد بهم که بروم پرو کنم. رفتم توی اتاق پرو. شلوار اول را پوشیدم. داشتم آماده می شدم بروم بیرون که مامان ببیندش. احساس کردم که 2 بار صدای جیغ خفیف مردانه ای از بیرون آمد و بعد انگار یک چیزی محکم به زمین خورد. فکر کردم شاید صدای دیگری بوده و من اشتباه حدس زده ام. روسری ام را گره زدم و از اتاق پرو رفتم بیرون. نه مامان توی مغازه بود و نه مغازه دار. چشمم چرخید بیرون، طرف در. دیدم توی راهروی پاساژ یک نفر افتاده روی زمین. پسر مغازه دار محکم پاهایش را گرفته و یک نفر دیگر هم سرش را توی دستانش نگه داشته. هی جیغ های آرام می کشید، دو تا دستش را با هم می برد بالا و آرنج هایش را محکم می کوبید روی زمین. کف سفیدی هم از گوشه دهانش زده بود بیرون و هی بیشتر می شد. مامان دم در ایستاده بود. پرسیدم چی شده؟ مبهوت برگشت طرف من و گفت:« هیچی، این بنده خدا تشنج کرده.» گفتم:« پس چرا کسی دست شو نمی گیره که این طوری نکوبه روی زمین؟» گفت:« کسی حریف دستاش نمی شه.»
چند ثانیه گذشت و یک دفعه آن بنده خدا هشیار شد. آن صدای ضربه ای که از توی اتاق پرو شنیده بودم، صدای برخورد محکم سرش بود با زمین. تا به خودش آمد، دستش را برد پشت سرش و گفت:« آی، آی، سرم» بعد هم متوجه دستش شد. آنقدر محکم خورده بود زمین که توی کمتر از یک دقیقه، بدجوری باد کرده بود. صرع داشت. کمک اش کردند و پشت اش را تکیه دادند به دیوار. میان سال مردی بود، ظاهر فقیرانه ای داشت. کاملا هشیار بود و خیلی متشخص. گفت: «آب بدید بهم.» دوباره گفت:« من باید دارو بخورم، حالم خوب می شه. مامان پرسید:« خب داروهات کجان؟» گفت:« ندارم، باید می خریدم، پول نداشتم.» دوباره پرسید:« چقدر می شه پول داروهات؟» گفت:« 27 هزار تومن می دم برای 3 ماه دارو می گیرم. این دفعه پول نداشتم، گفتم ولش کن نمی گیرم. اگه دارو بخورم حالم خوب می شه، دیگه تشنج نمی کنم.»
یک نفر که به نظر می رسید از مسئولان مرکز خرید ... باشد، آمد و فکر کرد این آدم معرکه ای گرفته یا خودش را به مریضی زده. آمده بود بیندازدش بیرون که مغازه دارها مانع شدند. مامان بهش پول داد و برگشت توی مغازه، چادرش را کشید روی صورتش و هق هق می کرد. من هم برگشتم توی اتاق پرو، در را قفل کردم و بغضم آزاد شد. خجالت می کشیدم فقط.